می
می گریزم ازمیان مردم پر قیل و قال
جان پناهم کوه است ،منشاء سختی و زیبایی ، خطر
گاه با کولاک و گاهی بهمن
گاه با گرمی و گاهی همچو من
گاه با خاری و گاهی با چمن
گاه با گل ها و گاهی با درخت
گاه با مهتاب و گاهی آفتاب
هر کدامش زیباست
می روم در دامنش تا که آزاد شوم از غم و غربت ها...
بر سرم دنیایی است پر ز رنگ آبی
تیرگی با مهتاب
روشنی با خورشید
کوکبان بر پیکرش
روبرویم صخره ،می رود تا افلاک تا به عمق آسمان
سنگی از جنس صبور ، سرد و سخت است و خشن
بر خودش میبالد ، استوارِ استوار
آب جاری در میان دره هایش را ببین
راه خود میداند
نرم ، روشن ، پاک پاک
ابرها را دیدم، هر یکی بر دیگری تکیه زده
شکل و رویی دارند ، هر یکی بر چیزکی میماند...
این همه زیبایی ، عالمی رویایی
پس چرا غم دارم ، پس چرا نالانم ، پس چرا گریانم
چون اسیری خسته؟
این همه آزادی ، این همه آبادی
پس چرا میمانم در میان غم ها
چون اسیری خسته؟
ما همه آزادیم... چون همه در کوهها میمانیم
زنده ایم یا مرده ماهمه آزادیم