به نام خدا
گزارش صعود و امداد و نجات در دماوند
دلیل به تهران رفتن من ناراحتی قلبی دایی عزیزم بود که قرار شده بود زیر عمل بره تا کسالتش برطرف بشه.در کنار اون من هم به برنامه کوه خودم رسیدم وبرنامه دماوند رو اجرا کردیم.

صبح پنج شنبه دوم آذر ماه به همراه خانم فراهانی و آقای گودرزی به رینه رفتیم و بعد از ملاقات با مصطفی لاریجانی وبا استفاده از وانت آقا مصطفی به ابتدای مسیر صعود یعنی تا اول جاده خاکی رفتیم.دو ساعت تا مسجد و بعد از کمی استراحت به سمت پناهگاه به راه افتادیم.در مسجد دو کوهنورد تهرانی دیگربه ما ملحق شده ومسیر را تا پناهگاه ادامه دادیم. ساعت هشت شب به بارگاه رسیدیم...
صدای آه وناله و همهمه کوهنوردان روسی توجه همه را به خود جلب می کرد.ساعت یک صبح هم چهار کوهنورد دیگر تهرانی به پناهگاه آمده و جمع ما جمع شد تا فردا تیمی قدرتمند را راهی قله بکنیم. ساعت چهار صبح ناله ها و زاری های فرد آسیب دیده روسی به حدی رسید که هیچ کس خواب نداشت.سرپرست و راهنمای دوستان روسی سعید زندیان از کوهنوردان شیراز بود که شب تا صبح سعی میکرد با دفتر تور کوهنوردی وهلال احمر تهران تماس برقرار کند ولی متاسفانه شرایط منطقه اجازه برقراری کامل ارتباط را نمی داد.رضا فرامرز پور مسئول قرارگاه رینه هم فردی انگلیسی را به قصد صعود به قله راهنمایی میکرد.من تا صبح نخوابیدم وبه حال این فرد روسی فکر میکردم که چه کمکی میتونم بهش بکنم.از یه طرف نمی خواستم تو این ماجرا دخالت کنم و از طرفی هم دلم به حالش می سوخت.بالاخره دلم رو به دریا زدم واز آقای زندیان سئوال کردم که چه اتفاقی افتاده.اونم بدون هیچ معطلی شرایط صعود این نفر رو برای من توضیح داد.منم طبق اون دانسته و تجربه های اندکی که داشتم متوجه شدم این کوهنورد دچار هایپوترمی شدید شده.متاسفانه تنها راه ارتباط ما با باقی روسها همین فرد آسیب دیده بود. آقای زندیان اظهار کردند که یکی از روسی ها پزشکه وبه بیمارش میرسه...ولی متاسفانه هر پزشکی پزشک کوهستان و یه امدادگر نخواهد شد.با هزار بدبختی وایما و اشاره بهش فهموندم که باید بلند شه و با کمک بقیه راه بره یا لااقل در جا اعضا بدنش رو حرکت بده ولی بازم نشد.دیگه کار از آب گرم و چای خوردن و ماساژ و لباس گرم پوشیدن گذشته بود.پاهاش و دست راستش به کلی از کار افتاده بود و فقط گریه میکرد تصمیم خودم رو گرفتم.باید به اون روسی کمک می کردم و به پایین انتقالش میدادیم.با بچه ها هم صحبت کردم و جریان رو بهشون گفتم. بچه های ما ساعت هفت ونیم به قصد حمله به قله ما رو ترک کردند و من هم با حسرتی فراوان با چشم اون ها رو دنبال میکردم و دور شدن از ما به قله نزدیک شدنشون رو نگاه میکردم اخه من بار اولم بود که می خواستم از مسیر جنوبی صعود کنم و شرمنده از خانم فراهانی می شدم که نتونسته بودم تو این برنامه به عنوان همشهری ایشون تو برنامه براشون کاری بکنم .
خلاصه بالگردMI 17 هلال احمر تهران دو بار تا بارگاه اومد ولی به بهانه وزش باد ننشست و برگشت.من و سعید زندیان تا پانصد متری پناهگاه رو گشتیم و یه جای مناسب رو هم برای فرود بالگرد با پرچم مشخص کردیم ولی متاسفانه خلبان نتونست MI 17 مجهزوغول پیکر رو فرود بیاره و برگشت.دیگه تصمیم خودم رو گرفتم و به همه گفتم که باید به پایین منتقلش کنیم . اول از همه تمام سنگهام رو با سعید زندیان و رضا فرامرز پور وا کندم که بسکت کردن و آماده کردن مصدوم با من .پایین آوردنش هم کمک میکنم ولی هیچ مسئولیتی در قبال سالم رسوندن فرد به پایین رو قبول نمیکنم ...خوب اتفاقه دیگه شاید روی یخ در رفت یا شاید سرش با سنگ برخورد کرد و ... به دلیل سرمای شدید خونش تقریبا یخ زده بود.من دو حلقه طناب انفرادی ده متری پنج تا طنابچه و تسمه چندتا کارابین همراهم بود. میخواستم روی چوب هایی که از تختخواب های پناهگاه کنده بودیم بسکتش کنم ولی با دست چپش اونقدر تو سر و صورت من میزد که اجازه نمی داد این کار روبکنم.خوب بنده خدا حق داشت هایپوترمی شدید مغز آدم رو مختل میکنه و دیگه هیچ چیزی رو نباید از فرد انتظار داشت .اینقدر هم زور زیادی داشت که من تعجب کرده بود که این فرد با این جثه بزرگ و قدرت زیاد چطور دچار این حادثه شده.به ناچار روی فوم و زیر انداز ها و داخل یه کیسه خواب و یه چادر بی باک بسکتش کردم و ساعت هشت و نیم به سمت پایین حرکت کردیم.تا ساعت دو بعد از ظهر با هر زحمتی و مشکلاتی که بود حرکتش دادیم تا وقتی که دو باربر افعانی که برای حمل کوله های روسی ها به پناهگاه رفته بودند با کلی ناز و عشوه و با در خواست مبلغ پنجاه هزار تومان برای هرکدومشون به کمک ما اومدن.با خبر شدیم که حسین قلی زاده(قاطرچی) هم داره بالا میاد و تا مسجد اومده.بچه های تهران هم به پایین اومده بودن و فقط سه نفر هنوز برای صعود به قله تو منطقه در حال صعود بودند.بچه های تهران هم به کمک ما اومدن ومن که دیگه از پا افتاده بودم گفتم سریع تر فاصله یک ساعته تا مسجد رو برم تا اگه شده قاطر رو بالا تر بیارم.بالاخره قاطرچی تا چهارصد متر بالای مسجد هم اومد و از اونجا مصدوم رو با قاطر به پایین منتقل کردن.آمبولانس هلال احمر پلور هم پایین جاده خاکی منتظر وایستاده بود.خلاصه مصدوم رو به پایگاه امداد و به بیمارستان منتقل کردن.هوا کاملا تاریک شده بود و ما با لندروربه رینه اومدیم .شب رو تو قرارگاه رینه بودم که آقا سعید زنگ میزد که بیا پیش ما .چون تو منزل یکی از اهالی رینه ساکن شده بودن...ولی من تو همون قراگاه موندم.شب تونستم فقط چند کلمه ای با خانم فراهانی صحبت کنم و حالشون رو بپرسم و فهمیدم که به دلیل خراب شدن هوا تو بارگاه موندن و صبح به پایین میان.
صبح شنبه آقا سعید اومد و با من در مورد دیروز و حال مصدوم صحبت کرد و چیز هایی به من گفت که مو به تنم سیخ شد:قاطر چی به خاطر مسیری که مصدوم رو حمل کرده 600.000 تومان و رضا فرامرز پور برای راهنمایی 230.000 تومان ازش طلب کردن و ...
اونجا بود که دیگه داشتم جوش میاوردم...

ساعت ده بود که با وانت مصطفی بالا رفتیم تا بچه ها رو به رینه بیاریم تا ساعت دوازده و نیم منتظر بودیم بالاخره تیم موفق سه نفره بچه ها به ما رسیدن و به رینه و از اونجا به آبگرم و بعدهم به تهران برگشتیم.
این شرح ما وقع این برنامه از دید من بود. گله مندی من از انسانهای به ظاهر کوهنوردیه که اونجا در شرایط سختی که سعید زندیان دستش زیر سنگ اونا بود هر چقدر که میتونستن اذیتش کردن و چه مبالغ هنگفتی که تازه به قول خودشون با تخفیف از اون نگرفتن.
گله دارم از:
1.هلال احمر که چرا نباید خلبان هاش رو طوری تعلیم بده که تحت هر شرایطی بتونن کمک رسانی کنن
2.گروه های کوهنوردی خارجی و تورهای کوهنوردی که چرا نباید پزشک کوهستان همراه تیم هاشون بفرستن.
3.حسین قلی زاده که چرا با گرفتن اون مبلغ هنگفت بازم منت فراوانی به سر زتدیان گذاشت و بعدش هم به تهران رفته تا ازش پول نقد بگیره و یه شب زندیان رو تو بازداشتگاه انداخته و ...
3.رضا فرامرز پور که چرا فقط به عنوان راهنما اونجا بود وقبول کرد که بیاد ولی آخرش پول طلب کرد.تازه از من هم به خاطر اون یه شبی که تو قراگاه خوابیده بودم پول گرفت.
4.عزیزانی که وقتی از صعود به قله منصرف شدن وبه پناهگاه برگشتن یا کسانی که اصلا صعود نکردن فقط نظاره میکردن و فیلم و عکس میگرفتن و لا اقل به من تو بسکت کردن مصدوم کمک نمی کردن.
5.از خودم که چرا همون شب که به پناهگاه رسیدیم به سراغ مصدوم نرفتم. شاید می تونستم شب کمک بهتر و بیشتری بهش بکنم تا نخوایم به پایین منتقلش کنیم و من هم به صعودم می رسیدم.
۶.سایت ها و سازمانهایی که این عملیات رو به نفع هلال احمری ها تموم کردند.
گزارش صعود بچه ها رو هم می تونیداینجا مطالعه کنید.