هوهشتره(علم كوه، لهستانيها 52- گرده آلمانها)
باور کردم افسانه ای را که می شد زندگی کرد و برای رسیدن به انتهای داستان از پیچ و خم جاده هایی ممتد و از میان دره هایی گاه پر آب و گاه سنگی از کنار درختانی که برایم دست تکان می دادند گذاشتم و گام بر راهی هادم که رفتنش با خودم بود و برگشتش با خدای من!
به عظیمی رسیدم که سنگ صبوری بود از جنس خشن ترین ها و شکستنی ترین ها! به چیزی که هر آن صدای رها شدن قسمتی از تنش بر تنم لرزه می نشاند و نامش ببر وقارش برتری داشت.
«برای اولین بار و شاید آخرین بار به علم کوه رفتم»
همسفر ذهنم یاد کسانی که سری خم کرده بو.دند و آسمان با همه اخترهایش دور شده بود از سرشان.چنان وصفی شنیده بودم از بزرگی و جلال و هیبت بی مثالش که پیشانی خویش را برای سجودی اجباری محیا کرده بودم و هر نتیجه ای را از برای وصال به جان خریده بودم.
اما نه... ما انسانها موجوداتی هستیم که میتوانیم با هوش و ذکاوت و قدرت پشتکار خویش بر طبیعت فائق آییم!
همنوردان: محمدرضا مرادي – ولي خسروي
14/05/87 - قرارگاه رودبارك


15/05/87 - به سمت منطقه علم چال به راه افتاديم و با هيجان وصف ناپذيري در انتظار ديدن ديواره اي كه فقط تعاريفش را شنيده بوديم گام بر مي داشتيم. بعد از طي مسافتي به اندازه يك ساعت به سنگ بزرگي كه به كشتي سنگ معروف است رسيديم. بعد از دو ساعت و نيم به ليزونك ها . وقتي وارد سرچال شديم سكوت تمام وجود من رو گرفت و سرعتم كم شد. همه چيز همين جور پيش مي رفت تا محمدرضا اين سكوت رو شكست و پرسيد:علي پس چي شده چرا داري مي ايستي؟
وقتي برگشتم و با نگاهي پر از شوق لبخندي زدم و با دست ديواره رو از دور بهش نشون دادم، اون هم سكوت رو ترجيح داد و فقط با چشماش حرف مي زد.
نهار رو تو پناهگاه سرچال خورديم و بعد از استراحت به سمت علم چال حركت كرديم. قاطرچي زودتر از ما راه افتاده بود و يك ساعت پيش از ما اونجا بود. بارها رو ازش گرفتيم و چادر رو بنا كرديم و بعد از اون هم براي برداشتن آب به سمت يخچال زير ديواره رفتيم. اين ديواره بود كه ميزبان بود و ما ميهمان پس يه رسم احترام دستي براش تكون دادم و بهش سلام كردم ، تو دلم گفتم "سلام خوشگل"

خستگي راه باعث شده بود تا محمدرضا اسرار كنه تا يك روز استراحت كنيم و بعد براي صعود به ديواره بريم ولي با توجه به اطلاعاتي كه از سنگنورداي حاضر تو منطقه گرفته بودم ، مسير لهستانيهاي 52 براي سه روز آْينده ترافيك داشت و احتمال اينكه اين فرصت خوب رو از دست بديم زياد بود. پس وسايل رو شب جمع و جور كردم و تصميم بر اين شد كه همين فردا صعودش كنيم.دو حلقه طناب ،بيست عدد اسلينك ، ميخ و چكش، فرند ، ترايكم، شفت و كيل، قرقره، تسمه و طنابچه و يه كوله كه حاوي خوراكي و باس اضافه و لوازم ضروري بود... خلاصه كلي ابزار كه باعث مي شد احساس سنگيني كنم!
16/05/87 - ساعت 05:15 از چادر زديم بيرون و به سمت يخچال حركت كرديم. يه تيم مشهدي قبل از ما به سمت ديواره رفته بود و زير يخچال به دنبال طناب ثابت مي گشت ، كاري كه ما روز قبل انجام داده بوديم!
با آقايان علي حكي و كوروش كاكاوند ، از همشهريان ما كه براي صعود به مسير اراكيها عازم بودند، همراه شديم. طناب ثابت رو به سمت ابتداي مسير صعود كرديم ولي متاسفانه ده متر آخر طناب هنوز زير يخ بود و مجبور شدم تا به سمت راست مسير حركت كنم و با روش معروف " چهار چنگولي" خودم رو به ابتداي مسير برسونم. همين كار خيلي وقت ما رو گرفت و خلاصه تا مي خواستم مسير رو شروع كنم ساعت 07:05 شده بود ،تمام گزارش هايي كه خونده بودم ، ساعت شروع مسير رو بين 05:00 تا 05:30 زده بودن و من حالا با تقريبا دو ساعت تاخير داشتم شروع مي كردم. به محمدرضا تاكيد كردم بايد جبرانش كنيم و رفتم. طول اول طبيعي بود با ميخ هايي شل كه فكر كنم سنشون از من هم بيشتر بود! هم مياني كار ميذاشتم و هم ميخ ها رو ميكوبيدم. طاقچه مصنوعي بزرگي كارگاه اول بود، همون جا وقتي مشغول حمايت محمدرضا بود تصميم گرفتم كه اگر قبل از ساعت 15:00 به طاقچه قمقمه رسيديم ادامه ميديم و اگر نرسيديم فرود ميايم و يه روز ديگه تلاش ميكنيم.

دقت و سرعت تركيب كردم. روي هر ميخ بايد چكش ميزدم و بعضي جاها هم بايد مياني كار ميذاشتم. ساعت 10:00 زير كلاهك بزرگ بوديم و كنار رول هايي كه مشهدي ها كوبيده بودن و تنها جايي كه به قول "پژمان زعفري" ميشه با سرعت پرواز كرد. بعد از خوردن كمي تنقلات با سرعتي باور نكردني براي خودم، اون قسمت رو ركاب زدم و خلاصه با دنگ و فنگ هاي خاصي ساعت 14:10 هر دوتامون طاقچه قمقمه بوديم. از طاقچه قمقمه با آقاي حكي كه تقريبا يه طول زير پاي ما صعود مي كردن قرار گذاشتيم تا هر كس زودتر به قله رسيد يك ساعت منتظر تيم بعدي بمونه تا با هم به علم چال برگرديم. بازم استراحت كرديم و به راه افتادم. 48 متر تراورس با چهار تا مياني!
حالا تو قيف بزرگ هستم و يخهاي كنار دستم سرما رو دو برابر كرده. تا محمدرضا ميخواد بياد مسير رو نگاه مي كنم تقريبا 50 متر بالا تر يه طناب ثابت سفيد رنگ معلومه.
تا ريزشي ها و كارگاه آخر مسير و بعدش هم تا روي قله نفهميدم چطور رفتم اونقدر به فكر زمان از دست رفته صبح بودم كه بعضي جاها رو رد كرده بودم و محمدرضا نميدونست چكار كردم ، نمي تونستم بهش توضيح بدم كه چطور بايد رد كنه!
19:00 محمدرضا معلوم شد و وقتي از گردنه آخر مسير كه زير قله است ، اومد پيش من تازه آروم شدم و نفس هام بوي عادي گرفت و وقتي بغلش كردم هيچ چيزي نمي تونستم بگم . محمدرضا گفت علي جان تبريك مي گم و اون موقع بود كه صداي گريه كردنم بلند شد!
تو همون لحظات بود كه ياد تمام كساني افتادم كه كمكم كردن ، همه بچه هايي كه يه جورايي تو برنامه به من كمك كرده بودن و حتي لفظي به من روحيه داده بودن. حالابا دست پر داشتم بهشون لبخند ميزدم:
حميد مهرباني – علي حكي – محسن فضلي – پژمان زعفري – مجتبي عباسي – هاني فيجي وري – مجتبي عباسي – ولي خسروي – مجيد كاظمي – علي عليمحمدي – خانم تهمينه عسگري – محمد رخصتی- خانواده محترم رضايي و از همه مهمتر خونواده خودم كه اين مدت رفت و اومد ها و ريخت و پاش هاي من رو تحمل كرده بودن!
لحظه اي بود كه نتيجه تمام تلاش هايي كه كرده بوديم رو گرفتيم. نتيجه تمام تمرين ها و زحمتهايي كه براي همچين صعود و يا حتي فراتر از اين كشيده بوديم.
تموم شد!
صعود مسير تقريبا 12 ساعت طول كشيد و بالاخره استرس دوساعت تاخير تموم شد. حالا مسير برگشت كه خيلي هم تعريف كور بودنش رو شنيده بودم رو بايد پيش ميگرفتيم. تا وسايل رو جمع كرديم و راه افتاديم يك ساعتي شد. تو مسير برگشت آقاي زعفري رو ديديم كه داره از مسير سياه سنگها به سمت قله ميره. جوياي احوال شديم و فهميديم كه تيم مسير اراكيها به شب خوردن و تو ديواره بيواك كردن!
شب رو تو پناهگاه سياه سنگها خوابيديم و منتظر دوستان خودمون شديم.
17/05/87 - ساعت 09:00 علي حكي وارد پناهگاه شد. خوشحال شدم اما اونقدر نگرانشون بودم و اونها هم اونقدر خسته كه كامل فراموش كرديم به هم تبريك بگيم! به سمت علم چال...
وقتي به چادر برگشتيم، ساكت ترين كوهنورد اراك رو ديدم كه داره با استقبال مياد. ولي خسروي يك روز بعد از ما حركت كرده بود و به منطقه اومده بود.اون روز رو استراحت كرديم.
18/05/87 - براي صعود به گرده آلمانها رفتيم و خدا رو شكر اون رو هم صعود كرديم. هاري رست و لهستانيهاي 52 و فرانسوي ها در حال صعود بودن.

19/05/87 - تو هوايي باروني و مه آلود به سمت پايين رفتيم. تو سرچال تيم ديگه اي از دوستان اراكي رو ديديم كه به سمت بالا مي رفتن، آقايان حسين شريفي و محمد رخصتي و دوتا از دوستانشون . خلاصه براي عصر ساعت 17:00 قرارگاه رودبارك بوديم.
شب استراحت كرديم و فردا هم به سمت اراك برگشتيم.
تو ماشين بلند گفتم "خداحافظ خوشگل"
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------
بنام خدا
كُرپ( شمالي دماوند)
23/05/87 - يكي از دوستانم با من تماس گرفت و گفت كه دو ساعت ديگه ميرسه اراك و ميخواد بره دماوند!
من خسته و كوفته برنامه علم كوه بودم ولي از طرفي برنامه دماوند و شمالي رو نمي شد از دست داد. اون هم با آقا داوود كه راحتي زيادي رو براي ما فراهم مي كرد.گفتم حالا كه دعوت شدم بايد برم.
همنوردان: خانم كيانا رضايي اراك - حميدرضا وطنخواه اهواز- علي خاكساراهواز - آقا داوود!
خلاصه شب ساعت 22:30 از اراك راه افتاديم . با آقا داوود.
24/05/87 - صبح ساعت 11:45 از سنگ مثقال ، مسير جانپناه 4000 رو پيش گرفتيم .البته بدون آقا داوود!سه ساعت و نيم، ما دوتا اراكي رفتيم تا جايي بگيريم و استراحت كنيم و از اونجا هم دو ساعت و نيم رفتيم جانپناه 5000 و قرار براين شد كه ما روز دوم صعود كنيم و دو ستان يك شب جانپناه 4000 باشن و يك شب جانپناه 5000 و روز سوم صعود كنن.
25/05/87 - ما صعود كرديم

برگشتيم جانپناه 5000 ولي از بچه ها خبري نبود! شب رو خوابيديدم.
حين صعود تازه فهميدم وقتي كسي ميگه كه بدنش خالي كرده يعني چي! اصلا بدنم جون نداشت و پاهام مال خودم نبود ولي خب با تكنيك هاي خاصي كه داشتم از جمله تكنيك رو صعود كردم.به خودم حق مي دادم چون از علم كوه كه برگشته بودم مقوي ترين چيزي كه خورده بودم يه دونه موز بود!
26/05/87 - به جانپناه 4000 برگشتيم و فهميديم كه بچه ها ديروز تا ارتفاع 5000 متري صعود كردن ولي به دلايل مختلف موفق به ادامه صعود نشدن و برگشتن.
خلاصه با هم به سمت پايين حركت كرديم و پيش آقا داوود رفتيم و بلافاصله به سمت تهران و از اونجا هم اراك حركت كرديم.
خداحافظ داوود بژ!