به نام خدا
گزارش صعود مشترک کوهنوردان وب نویس به قله سن بران(اشترانکوه)
روز سیزدهم خرداد ساعت 22 در قرارگاه تیون منتظر نشستیم...در حال خوردن شام هستیم که دو تا مینی بوس از کوهنوردای سنندجی وارد قراگاه میشن. تو همون لحظات شلوغی یکی منو صدا میزنه: آقای قادری...
-بله:
سلام من احسان سالاروند هستم
-سلام چطوری؟ چه خبر؟ چه عجب بابا اومدید پس باقی بچه ها کجان؟
بچه ها؟ بچه هایی در کار نیست فقط من هستم که میام.
-جدی؟ چرا قرار بود شش نفر دیگه هم باشن که.
خب دیگه کسی نمیاد
- باشه مشکلی نیست ما خودمون که هستیم من هم با سه نفر دیگه از بچه های اراک اومدم...ایشون محمد رضا مرادی...ایشون علی علیمردانی و ایشون هم هانی فیجیوری هستن.
آقای قادری منم به همراه دوتا از دوستام اومدم
-راستی بچه های گروه کارون اهواز که قرار بوده برای ما وسایل امانی رو بیارن کجان؟
خبر ندارم ولی این طوری که جوانمرد میگه رفتم سمت بیدستان و اونجا کمپ زدن
- ای بابا پس قرار بوده بیان تیان چرا رفتن اون سمت؟ حالا چکار کنیم اگر طناب نداشته باشیم برنامه تغییر میکنه که
با شه آقای قادری حالا فعلا شما این یه تخته چادر رو بگیرین تا بعد
-باشه فردا ما ساعت چهار حرکت میکنیم ...
ساعت چهار حرکت...
ساعت پنج اینقدر منطقه زیبا شده که اصلا دلمون نمی خواد ادامه بدیم چندتا عکس میگیریم و به سمت چشمه گل گل حرکت میکنیم.

ساعت شش و پنجاه دقیقه چشمه گل گل:

- بچه ها استراحت کنید تا زودتر بریم بالا... تنقلات می خوریم و کرم میزنیم و من به این فکر میکنم که اگر طناب نرسه چکار کنم؟
یه دفعه آقای خلیلی از کوهنوردای ازنا به داخل پناهگاه میاد و بعد از احوالپرسی میگه که بچه های اهواز رو تا اینجا همراهی کرده و طناب رو هم برای ما آوردن...
بچه های اهواز رو هم دیدیم و کلی خوش و بش یه دفعه آقای مهربانی یکی از کوهنوردای اهواز که مامور تحویل طناب به ما بود گفت که می خواد طناب رو تا چال برای ما بیاره...از ما اسرار که نه بده خودمون میاریم و از اون انکار که نه من خودم باید تا بالا بیارمش شما بار خودتون همین جوری هم زیاد هست. خلاصه اونا زودتر از ما راه افتادن...
از چشمه گل گل دوستای احسان از ما خداحافظی کردن تا از مسیر عادی به دریاچه بیان مثل اینکه نمی تونستن سرعت کم مارو تحمل کنن و حوصله شون سر میرفت...

ساعت نه به سمت چال کبود راه افتادیم... روی گرده ماهی سعی کردم آروم تر بریم تا انرژی زیادی از بچه ها گرفته نشه و با صبر و حوصله ادامه بدیم.ساعت یازده و چهل و پنج دقیقه به چال رسیدیم. تیم های زیادی تو منطقه بودن و مسیر قله پر تردد...

صلاج دیدم که بذاریم وقتی همه دارن بر میگردن ما صعود کنیم تا خدایی نکرده اتفاقی بر حسب شلوغی مسیر برای کسی نیفته. ساعت دو حرکت به سمت قله...
-بریم آقا؟
بریم علی آقا...تیم به سمت قله در حرکته... از برفچال بالا میریم...وای که جای همه خالیه چقدر منطقه قشنگ شده هی تو دلم میگم کاش فلانی هم اینجا بود...کاش فلانی هم میتونست بیاد...ولی نه شاید ما رو قابل ندونستن که نیومدن یا شاید هم کار داشتن یا برنامه های بهتری رو می خواستن اجرا کنن...خلاصه که تو همین فکرا بودم.
تیغه ها رو پشت سر میذاریم ...ساعت سه و پنجاه دقیقه احساس میکنم که دیگه شیب تموم شده و حالا دیگه باید وایسم...دریاچه جلوی چشمام داره خودنمایی میکنه...وای بازم زیبایی بازم مناطق بکرو زیبای اشتران...خط الراس رو تا جایی که چشم یاری میکنه و غبار اجازه میده دنبال میکنم.بچه ها دارن رو بوسی میکنن...من جا نمونم ها
قله زیر پاهای ما نیست این ما هستیم که تونستیم خودمون رو بر فراز قله بیاریم...
"قله ها هیچ وقت سر خم نمیکنن"
عکس میگیریم و تنقلات میخوریم....ولی چه عکسی؟

عکسی که با یه پلاکارد سه متری میندازیم ولی کسی از وب نویس هامون نیست که پشتش قرار بگیره...تازه دارم به این فکر میکنم که اگر این صعود رو به خاطر دل خودمون انجام نداده باشیم چه انگیزه ای برای جمع شدن رو قله باید داشته باشیم . یه پلاگارد سه متری که شاید جای بیست سی نفر نه شاید صد نفر پشتش خالیه...
یه سئوال: چرا بچه هایی که قول داده بودن بیان نیومدن؟
چرا ؟
وقتی به احسان نگاه میکنم که از آفتاب سوختگی سیاه شده
وقتی به آقای علیمردانی نگاه میکنم که داره با دقت تمام عکس میگیره
وقتی به هانی نگاه مینکم که داره با اشتیاق تمام در مورد منطقه از من سئوال میکنه
و و قتی به محمد رضا فکر میکنم که به خاطر نگهداری وسایل حاضر شده تا قله نیاد و تو چالکبود بمونه...
دلم می سوزه و به جای خوشحالی ناراحت میشم که چرا نباید باقی بچه ها هم ایجا باشن و از این حالتها لذت ببرن
به خودم میگم ولش کن...قیفی رو که قراره فردا پایین بریم نگاه میکنم و بر میگردم چال رو نگاه میکنم...خیلی برف داره نسبت به سالهای قبل اصلا قابل مقایسه نیست ولی عیبی نداره هم بچه ها قوی و کار کشته هستن هم اینکه حالشون خوبه و انرژی دارن میریم و برنامه رو تموم میکنیم.
- بچه ها دیگه بسه زودتر آماده بشین تا برگردیم پناهگاه
باشه علی الان میریم.
ساعت پنج بعد از ظهر بود که اومدیم پناهگاه…گروه ها دو برابر شده بود ن و تو چال کبود پر شده بود از چادر های رنگارنگی که تیم ها زده بودن.صدا به صدا نمی رسید…عه این همه کوهنورد… بازم فقط جای بچه های ما خالیه
ما هم چادر رو برپا کردیم و مشغول درست کردن شام شدیم.یه نفر از بچه های جهرماومده بود واز ما در مورد برنامه فردامون سئوال میکرد که چکار میخوایم بکنیم و آیا اونها هم میتونن با ما بیان یا نه؟
من که دیدم چهره بچه ها از خستگی پاسخ منفی میده بهش گفتم که باید با بچه ها مشورت کنم بعد تا یک ساعت دیگه جوابش رو میدم…
علی آقا: علی جان مسئولیت داره ما که اونا رو نمی شناسیم
احسان: می دونی علی آقا به نظر من کار درستی نیست که با این گروه همراه بشیم.
محمد رضا: میگم علی چه طوره خودمون بریم و به اینها هم بگیم که نمی تونیم با شما همراه بشیم.
هانی: من نمیدونم چون تو این اندازه ها نیستم که بخوام نظر بدم خودت میدونی علی توانایی ما رو نگاه کن بعد نظرت رو بده
.
.
.
علی آقا: علی کوله هامون سنگیه و ما هم خسته تا استراحت نکنیم نمی تونیم تصمیم گیری کنیم
احسان: من میگم اصلا برنامه قیف رو کنسل کن و از راه عادی بریم دریاچه.
محمد رضا: آره علی چه کاریه؟ امسال برفش بیشتره و ما هم کرامپون نداریم که نفر آخر فرود بیاد و راحت بریم
هانی: بازم من هیچ چیزی نمی تونم بگم ولی تصمیم گیرنده نهایی خودتی
.
.
.
پیش خودم چه فکر هایی که نمی کردم: فردا صبح ساعت شش حرکت…ساعت هشت رو قله گل گل و ساعت ده هم بالای قیف…بچه ها رو فرود میدم و خودم میرم پایین
وای دریاچه داره میاد بالا یا من دارم میرم پایین…عه چه توهمی
دینگ… قاشق ها همه دارن میخورن ته ظرف غذا بازم سرم کلاه رفت و غذا تموم شد
- باشه برنامه قیف تعطیل ما کار اصلی خودمون رو انجام دادیم تازه یه چیزی فرا تر از اون.باشه همین مسیر رو بر میگردیم و از اون طرف میریم دریاچه.
صبح سه شنبه پانزدهم خرداد…
ساعت شش من از خواب بیدار شدم و مشغول آب کردن برف شدم.چایی رو گذاشتم و مشغول درست کردن حلیم صبحانه شدم.بچه ها یکی یکی بیدار شدن .باقی تیم های حاضر هم برای رفتن به جاهای مختلف آماده میشدن.
ما هم بعد از خوردن صبحونه وسایل رو جمع کردیم وساعت هشت و چها و پنج دقیقه به سمت پایین حرکت کردیم. شاد و سرحال از اینکه قله رو زده بودیم و داریم برای تفریح به کنار دریاچه میریم.تو راه هم خیلی ها برای صعود بالا میومدن. ساعت تقریبا دوازده بود که رسیدم چشمه بالای قرارگاه تیون که چند نفر از کوهنوردای درود با عجله به سمت ما اومدن و گفتن که یه نفر از یخچال زیر قیف صقوط کرده. از کوهنوردای سقز کردستانه و فوت کرده.
من مثل یخ وا رفتم…اولش که گفتن اگر کسی حال داره بیاد تا بریم کمک…من زد به سرم کوله ام رو بدم بچه ها و برم ولی وقتی یه حساب سر انگشتی کردم دیدم تا چال کبود با این خستگی شب هم نمیرسم …معذرت خواهی کردم و گفتم ما تازه همین الان رسیدیم …هنوز با بچه ها دست نداده بودیم که این خبر رو شنیده بودم. من تو این دوهفته دو تا مصدوم جابجا کرده بودم و این یکی هم که مرده بود فکر کنیم شما باشین چه حالی بهتون دست میده. گلوم داشت از زوز بغض میترکید ولی به روی خودم نیاوردم. به بچه ها گفتم بریم زودتر یه جایی پیدا کنیم تا نهار بخوریم بعد تصمیم میگریم چکار کنیم. اینقدر آشفته شدم که اصلا فکر برنامه خودمون نبودم…
- نکنه مصدوم هم داشته باشن…محمد رضا کتونی تو شماره چنده به پای من میخوره؟ بده من تا سبک برم بالا کمک
بچه ها میگفتن که نفر زیاده میخوای بری چیکار؟ تازه یه الاغ هم فرستادن تا بیارنش پایین کسی به تو احتیاج نداره تو اینقدر خسته ای که یکی فقط میخواد تو رو جمع کنه.
ناهار رو که خوردیم من به بچه ها نگاه کردم دیدم اون ها هم متاثر شدن و پکر. گفتم کی پایه است بریم دریاچه؟ همه میگفتن که براشون فرق نداره که برن یا نرن ولی معلوم بود هیچ کدوم با این وضعیت دل و دماغ دریاچه رو ندارن.از طرفی اگر نریم بد قولی میشه چون ما قرار بوده امروز خودمون رو برسونیم دریاچه کنار باقیه بچه ها.ولی نه انگار خود من از بچه ها بدتر شدم.ولش کن نمیریم منتظر میمونیم ببینیم کهَ این جنازه رو کی میارن پایین یا اگر کسی اومد پایین و درخواست کمک کرد ما بریم بالا چون دیگه خستگی مون در میاد.همه موافقت کردن و برنامه دریاچه رو کنسل کردیم و حالا چشم براه که کسی بیاد پایین. گروههای مختلف تک تک میومدن پایین ولی از چیزی به طور دقیق خبر نداشتن… بچه های همدان، خرم آباد، آذری ها… خلاصه هر کس از یه جا اومده بود
ساعت هفت بود که از بالای یال آخر دیدیم که یه تیم با نفرات زیاد که یه الاغ جلوشون حرکت میکنه داره میاد پایین. ما هم یواش یواش به سمت اونها به راه افتادیم دوتا آمبولانس بالای روستا وایساده بودن و مردم هم دورشون جمع شده بودن ما هم خودمون رو به اونجا رسوندیم.وای که غوغایی بود مردم روستا با لهجه خودشون ما رو از کوهنوردی منع میکردن و ما هم تو حال خودمون به جسد پیچیده شده تو کیسه خواب خون آلود نگاه میکردیم…
اون لحظه فقط به این فکر میکردم که چی شد من تصمیم گرفتم برنامه رو تغییر بدم و برگردیم و چی شده که اصلا این تیم جای ما رفت به سمت قیف و چی میشد اگر ما میرفتیم؟ چی مشید اگر ما زودتر از اونها بالا میرفتیم؟ مردم سرو صدا میکردن و صلوات میفرستادن…هم تیمی هاش یه گوشه نشسته بودن و فقط نگاه میکردن… یکی عکس میگرفت یکی فیلم…یکی طناب جسد رو باز میکرد یکی پلاستیک خونی جسد رو باز میکرد یکی دهنه الاغ رو گرفته بود…خلاصه اینکه من این وسط تو هپروت بودم …خدایا
.
.
.
چرا این اتفاق افتاد؟ سرپرستشون کو؟ کی بوده که این برنامه رو انجام داده؟ اصلا چطوری این اتفاق افتاده؟ دقیقا کجا بود؟
.
.
.
بابا ولش کن خدا بیامرزدش اتفاقه دیگه ممکنه برای هر کسی بیفته.خدا رو شکر که هر پنج نفرشون سقوط نکردن و از بین نرفتن.
.
.
نه چی چی رو ولش کن مگه کاهو یونجه است که ولش کنم موضوع یه آدمیزاده.. یه هموطنه…یه کوهنورده…مگه اینا کافی نیست که از بین رفتنش باعث پریشونی بشه.
خلاصه ما دیگه با دیدن جنازه به کلی برای رفتن کنار دریاچه سرد شدیم… اومدیم تا ایستگاه دربند و از احسان سالاروند خداحافظی کردیم و با کلی شرمندگی نسبت به بچه هایی که تو دریاچه منتظر ما بودن به سمت ایستگاه رفتیم.از دور اشترانکوه رو می دیدم…دقیقا جایی که این حادثه اتفاق افتاده بود جلوی چشمام بود…خودم رو یه لحظه تو اون مکان حس کردم که خدایی نکرده یکی از بچه های ما یه همچین اتفاقی براش افتاده باشه…نه خدا من هیچ وقت نمی تونستم به این سادگی ازش بگذرم.درکل خدا رو شکر که من تصمیم درست رو گرفتم و برگشتیم.
برنامه به خوشی برای ما ولی با خاطره تلخ از بین رفتن یه کوهنورد به پایان رسید.
در پایان گزارش از بچه ها همگی ممنونم که منو همراهی کردن و تبریک میگم به همنوردای عزیزم:
علیرضا علیمردانی-محمدرضا مرادی- هانی فیجیوری-احسان سالاروند
و از هانی تشکر میکنم برای زحمتهای زیادی که برای اجرای این برنامه کشید.امیدوارم بتونیم تو برنامه های بعدی ،البته اگر برنامه ای به عنوان صعود مشترک کوه نویسها وجود داشته باشه ، از زحمتهای اونها قدردانی کنیم.
ممنون و ممنون از همه کسانی که برای انجام این برنامه زحمت کشیدن. امیداوارم از ما خاطره خوبی به جا بمونه.
به امید صعودهای سراسری شلوغ ترو مهم تر
راستی عکس کل بچه های روس قله هنوز آماده نشده تا آماده شد براتون میذارم