تبليغاتX
گزارشات صعودبه قلل ودیواره های مرتفع
دست نوسته هایی از کوچکترین کوهنورد دنیا
 

به نام خدا

 ظهرروز پنج شنبه شانزدهم فروردین ماه برای انجام کار فنی به سمت لجور به راه افتادیم قرار بود چهار تا از بچه ها بیان ولی دو نفرشون نتونستن و ما سه نفری راهی لجور شدیم.قصد داشتم بعد از ظهر اون روز رو به آموزش و مرور مسایل اولیه سنگنوردی برای بچه ها اختصاص بدم ولی چون هوا خیلی سرد و بارونی شد فقط دو ساعتی تونستیم کار کنیم و بعد هم به پناهگاه برگشتیم.من خیلی خسته بودم و ناچارا با اجازه بچه های خودمون و چند نفر دیگه ای که تو پناهگاه بودن دراز کشیدم تا بخوابم ولی متاسفانه نشد. از خوش اقبالی ما همون موقعی که من میخواستم بخوابم انگار جنگ ستارگان اتفاق افتاده بود و هر کس دستش میرسید یه جوری سر و صدا میکرد خلاصه که خوابم نبرد.شب تو پناهگاه یکی از بچه های دیگه که با ما نبود گفت کاش میشد شبونه دیواره رو صعود کنن .تو همین صحبتها گرم بودیم که ییهو به ذهنم رسید من که اون دفعهیه نوع رکرد زدم این بار هم خوبه انفرادی و شبانه صعودش کنم.ایم  قضیه رو مطرح کردم ...همه هاج و واج مونده بودن و میگفتن بابا بی خیال شو این طوری میشه اون طوری میشه...

خلاصه اینکه تصمیم قطعی رو گرفتم که برم ولی چون خیلی خوابم میومد و خسته بودم ( آخه دو روز بود که نخوابیده بودم) گفتم دو سه ساعت میخوابم و بعد میرم. هوا هم خوب شده بود ولی سرد بود .بالاخره وسایلم رو مرتب کردم و بعد از خوردن شام گوشی تلفن همراه هانی رو گرفتم و رو ساعت سه برای زنگ زدن تنظیم کردم و خوابیدم.البته رفتم بیرون خوابیدم تا وقتی میخوام برم سر و صدای من باعث بیدار شدن بچه ها نشه. همون موقع هم چند نفر دیگه از اراکی ها اومدن پناهگاه ولی من خواب بودم.

ساعت سه صبح بیدار شدم هانی بنده خدا هم بیدار شده بود و اومده بود که منو بیدار کنه یه وقت خواب نمونم.خلاصه تا سه و نیم صبحونه خوردم و رفتم.ساعت سه و چهل وپنج دقیقه هم اولین میانی رو زدم... وای که نمیدونید چقدر سرد بود وقتی زمستون رفتم دیواره با لباس های زمستونی  و ذهنیت سرمای زمستون رفتم ولی این بار یه دفعه پیش اومده بود و در ضمن لباس های خوبی هم نداشتم یعنی با خودم نبرده بودم.یواش یواش کارم رو ادامه میدادم ولی یه مشکل داشتم اونم هدلامپ بزرگ و سنگینی بودکه با خودم برده بودم.هر دفعه سرم رو می چرخوندم گیر میکرد به دیواره و مسیرش عوض میشد و ... وای که چه بادی هم میومد .ازخوش اقبالی من بود که یه نسیم در حد و اندازه های سونامی برای خنک کردن دیواره میوزید. حالا خوبیش به این بود که گرمم نمیشد.

طلوع در فراز

در ضمن بگم این عکس یکی از بهترین عکس هایی هست که تا حالا گرفتم

ساعت پنج و چهل و پنج دقیقه آفتاب طلوع کرد و من دقیقا زیر کلاهک مسیر بودم حیفم اومد که عکس و فیلم نگیرم.

علی قادری

چنددقیقه ای به فیلم گرفتن و عکس گرفتن گذشت و بعدش یه تماس با حسین مرادی یکی از دوستام گرفتم.حسین فردای اون روز عازم سربازی بود .فکرش رو بکنید یه نفر ساعت شش صبح روز جمعه زنگ بزنه به شما بگه که من الان تو دیواره ام و دلم برات تنگ شده...شما به غیر از بد و بیراه گفتن و فحش دادن چی دارید بهش بگید؟من هم در همین مقام قرار گرفتم بعد که بهش گفتم میخوام این صعود رو به تو تقدیم کنم آروم شد و تازه گل از گلش شکفته بود و بلبل زبونی میکرد.کلی تشکر کرد و بعد هم خداحافظی کردیم و به مسیر ادامه دادم.ساعت شش و چهل و پنج کارگاه آخر بودم و چون طول آخر طبیعیه من کلاسیک صعودش کرده بودم مجبور بودم فرود برم و از کارگاه پایین دوباره وسایل رو بردام و مسیر رو جمع کنم.ساعت هفت و نیم بود که دیگه به سمت پناهگاه به راه افتادم. ساعت هشت و نیم بود که رسیدم پناهگاه و دیدم تازه بچه ها از خواب بیدار شدن.

دیگه حس و حال دیواره رفتن پریده بود با کاری که دیشب کرده بودم واقعا خسته بودم .هم بچه های خودمون و هم دوستانی که تو پناهگاه بودن پیشنهاد چت یواشه رو دادن من هم قبول کردم. پنج نفری رفتیم و تیغه های چت رو صعود کردیم و برگشتیم پناهگاه و از اون طرف هم اومدیم پایین.

تو این برنامه مجید کاظمی و هانی فیجی وری منو همراهی میکردن که همین جا از اونها به خاطر کمکهاشون تشکر میکنم هانی که یه سری از وسایلشو در اختیارم قرار داد مجید کلی روحیه داد و سعید قدمی هم یه تسمه ۱۲۰ سانتی بهم قرض داد.شاید اگه این دوستان نبودن من تو این صعود موفق نمی شدم.

مجید و هانی

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/01/20ساعت 9:59  توسط علی قادری  |