تبليغاتX
گزارشات صعودبه قلل ودیواره های مرتفع
دست نوسته هایی از کوچکترین کوهنورد دنیا

 

به نام خدا

می بارید برف

و شب چون روز بود آسمانش

می خورد زنگ پیام آورمان

پشت خط خنده وشادی ز دوستانمان

که چنین است و چنان ...در کمین است خطر

بده تغییر مکان حمله راحمله بر قله کوه . حمله بر خانِ سفید(سفید خانی)

-باشد ای دوست بیا تا برویم شاه نشین

شاید آنجا بشود قسمتمان تا که رویم.

 

صبح فردا همگی جمع شدیم و چه سرد است هوا

پایمان می کوبد بر سر برف مسیر

و رسیدن به میان راه...سرخ کوه و چه شلوغ است پناهگاه کوچک

بعد صبحانه رفیقان یک به یک می روند از پیشمان

راه را میدانم

همچنان میکوبیم

وچه خسته همنوردم می شود

می کِـــشد ابزارش را بر زمین(باطوم)

می دهد با خستگی پاسخ هر سئوال من

-خسته ای؟... نه ادامه بده ای دوست برو

---------------------------------------------

وای که از دست موبایلش شده ام دیوانه...هر دمش یک ملودی میخواند.

از پس و پیش جواب یک دم آسوده ندارد خود او ...همنوردم را گویم

ظهر را می بینیم و چه شاداب شده است زمین

قله را می بینیم و چه زیباست زمانی که رویم بر نوک کوه

پس سپاسش می گوییم آن که را نعمت هامان داده

جمله ای می خوانم:رسیدیم و رسیدیم   کاشکی زودتر میرسیدیم

خستگی نیست کجاست؟

لذتی دارد اگر کوه همین است...ظفر

می گذارم چاقو زیر سرش...می بُرمش...تا کَنَم پوست آن میوه ناب

می خوریم میخندیم...چه عجب شادی را...دیدم بر رخ او

همنوردی اخمو

حال بر میگردیم

و چه رویایی است دیدن منظره ها..ابر و باد و مه و خورشید وفلک همگی هیچ

برف را می گویم که چه رویایی شده

هر چه از دوست رسد هم نیکوست

گرم و دل چسب شده...لقمه ها از پس کلی خنده

می شود لبریز این دخمه بیتوته مان...این شکم را گویم

مبدا و مقصدمان نزدیک است ...نام آن میدانیم...کوهنوردی میدان

ناگهان یک اس ام اس می کند مشغولش...همنورد را گویم

برف هم می بارد...

گرم بر شانه من تکیه زده...برف را می گویم

پس چرا شادند بچه ها.با پدر بهر تیوپ بازی خویش آمده اند

و چه زیباست رسیدن به مکانی که گِل است.

ختم برنامه شد و بر میگردیم به میان دم و دود

و چه فریاد می زند ...همنوردم در شهر

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/09/19ساعت 7:29  توسط علی قادری  |